| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
خاطرات شیرین من
خوب اولین خاطره : اگه بی مزه بود هم باز بخندید ضایع نشم سال دوم دبیرستان بودیم آخرین روز حسابی احساس آدم بزرگا بهمون دست داد تصمیم گرفتیم با بچه ها یعنی نه نفری بریم کافی شاپ یه چیزی بخوریم و خلاصه یه جشنی دور هم بگیریم . یکی از بچه ها یه جا رو پیشنهاد کرد ما هم مثل گاگولا قبول کردیم و رفتیم وای چشمتون روز بد نبینم فضا رو تصور کن : همین که از در وارد شدیم یه یه محیط خیلی آروم تغریبا تاریک ( البته ما که از بیرون اومده بودیم میشه گفت کاملا تاریک ) با یه موسیقی لایت زیبا برخوردیم . یه چند ثانیه طول کشید تا چشامون عادت کنه ببین جلومون چه خبره حتما حدس میزنید الان دیگه این چیزا عادیه تمام میزها دو نفره بوده چنان دختر و پسرا دو به دو محو تماشای هم بودن و اروم صحبت می کردن که مافکر کردیم اومدیم کافی شاپ کرو لالا دوباره یه چند ثانیه ایی گذشت تا یکی از کارکنان که دید ما حیرت زده وایستادیم و جو محیط ما رو گرفته گفت خانما شما قصد دارید همتون پیش هم بشنید ( حتما تو دلش با خودش فکر میکرد قرار نبود از طرف مدرسه ایی بچه ها رو برای اردو بیارن کافی شاپ) این رو که گفت همه با حالت بهت زده به هم نگاه کردن من برای اینکه بچه ها یکم از این حال و هوا دربیان فقط یه کم و به خودشون مسلط بشن خیلی مودبانه گفتم نخیر آقا ما قصد داشتیم دو به دو بشنیم ولی متاسفانه یکیمون اضافه میاد. این رو که گفتم بچه ها همه زدن زیر خنده حالا نخند و کی بخند درست مثل تو مدرسه بچه ها که شروع کردن به خندیدن نگو من طبق معمول بلند صحبت کرده بودم و همه شنیده بودن خواستن به روی ما نیارن دیدن ما خودمون بدتر داریم میخندیدم اونا هم شروع کردن به خندیدن یه چند دقیقه همه داشتیم دسته جمعی میخندیدیم که یک دفعه تو همون حال یکی زوج پاشدن که برن که یهو یه چیزی نظر همه رو به خودش جمع کرد اینو دیگه نمی شد نا دیده گرفت دختره مانتو جذب شلوار کوتاه کفش های شیک پاشنه بلند و..... بگیر برو تا آخرش دیگه از آرایش و مدل موهاش نمیگم ای دل غافل همشون همین شکلین یه نگاه به بچه ها انداختم دیدم بعله مانتو شلوار سورمه ایی مدرسه که اگه یکم تنک و کوتاه میشد خونتو تو شیشه می کردن با کتونی وکیف های کثیف مدرسه دیگه بچه ها افسردگی گرفته بودن که اون آقاه که گفتم اول اومده بود گفت خانم ها بفرمایید این بزرگترین میزمونه براتون آماده کردیم ولی متاسفانه 6 نفره است امیدوارم ما رو ببخشید . ما که حسابی ضایع شده بودیم و تو چشم بودیم رفتیم نشستیم که ای کاش هیچ وقت نمیرفتیم اخ خسته شدم تا همین جا داشته باشید بقیه اش بمونه برای بعد حدس بزنید بعدش چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|+| نوشته شده توسط سحر در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 19:44 |
|
درباره وبلاگ
![]() سلام
من سحرم 21 سالمه چند وقتیه حوس کردم دوباره یه وب راه بندازم یه مدت از اوضاع وب ها بی خبر بودم رفتم یه چند تا وب دیدم حالم بد شد تمام نت رو وبه یه سری دختر و پسر لوس و مسخره که حالت آدم های عاشق شکست خورده رو به خودشون گرفتن که ترحم جنس مقابل رو به خودشون جلب کنن پر کرده اون میره برای اون کامنت میزاره این یکی میره یکی دیگه رو خر میکنه . یعنی هیچ کس نیست بی خیال این مسخره بازی ها و عشق عاشقی های دروغی باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه تو از این سری آدم ها که گفتم نیستی خوش اومدی بیا با هم خوش باشیم از خاطرات قشنگی که داریم برای هم بگیم و سعی کنیم این دو روز باقی مونده عمر رو دور هم خوش بگذرونیم. دختر پسرا اگه پایه اید مثل همه جای دنیا فقط به خاطر اینکه آدمیم با هم دوست باشیم و همدیگر رو دوست داشته باشیم بزنید قدش که در جهان سبز من همیشه برتون بازه . بفرمایید. خاطرات قشنگ یادتون نره!!!!!!!!!! منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آذر 1387پيوندها
بیت وآهنگ مجانی همزاد آبشار دادگر جوان قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |