تبليغاتX
جهان سبز
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
و اما ادامه ماجرا ....

تا اونجایی گفتم که رفتیم نشستیم همه بعد از چند دقیقه  ضایع بازی از اینکه میشینن و کمتر تو چشن خوشحال بودن اما نگو این آرامش قبل طوفانه بعد از تایم کوتاهی  یکی از کارکنان برامون 3 تا منو آورد ما هم سریع سه گروه سه نفره شدیم و شروع کردیم به گشتن دنبال یه چیز خوشمزه که بتونه فشاره افتادمون بیاره سرجاش تو همین هین چشمون افتاد به قیمت های فضایی تو منو اشک تو چشمامون جمع شده بود من که دیگه طاقت این یکی رو نداشتم تازه فهمیدم که چرا هیچ دختری تنها نیومده اینجا اینجا فقط جایی بود که باید یکی رو اس کنی بتیغیش آخرم بگی  نه من اصلا اهل این جور برنامه ها نیستم اشتباه گرفتی من تا به حال با کسی رفاقت نکردم.

تو همین فکرا بودم که نگاهم به سه تا از بچه ها افتاد فکر می کنید داشتن چه کار می کردن چشماشون رو می بستن چند ثانیه فکر میکردن بعد منو رو نگاه می کردن نه شدنی نبود همه چیز تو این کافی شاپ پیدا میشد نمیتونستیم بپیچونیم .یه دفه یکی از بچه با خوشحالی گفت پیدا کردم همه برگشتیم نگاش کردیم ببینیم چی تو منوی اون بوده که ما نداشتیم  اما یهو قیافش پژمرده شد نگو دستشو گذاشته بود رو اسامی و فقط دنبال یه چیز با قیمت مناسب می گشت وقتی دستشو بر میداره میبینی آب معدنی خلاصه  خودمونو کشتیم و هر چی پول داشتیم رو کردیم تا یه بستنی ساده بخوریم  بستنی که برامون اوردن و داشتیم میخوردیم نگو در کیف من بازه یه مقدار از وسایل ریخت زمین تا من بیام به خودم بیام دیدم یکی از بچه ها فردین بازیش گل کرده رفته زیر میز اما محاسباتش با مختصات وسیله ها جور در نیومد و صندلی از زیرش در میره صدای بلند خوردن صندلی روی زمین

دیگه هیچ کدوم از بچه ها خندشون نمیگرفت اگه ولوشن می کردی شاید گریه میکردن اصلا کسی سرش  رو بلند نمیکرد و به روش خودش نمی آورد یه دفعه دیدیم یکی از مشتری ها که گویا منتظر کسی بود اومد کنار میز ما همه با تعجب برگشتیم به طرفش که دیدیم خم شد صندلی رو بلند کرد و گفت حالتون خوبه خانم پاشید اشکالی نداره نگو اون احمق از خجالت پا نشده و همون جور زیر میز رو پاهاش نشسته  و میخنده همین که سرشو بلند کرد ببینه کیه وقتی پسره صورتشو دید اون که انتظار داشت با چهره ناراحتی روبه رو بشه و دید اون داره میخنده با تمسخر گفت مثل اینکه شما حالتون از ما بهتره  و با یه نیشخند رفت سر میز خودش فردین خانم که شیرجه زده بود فکر کرد الان بیاد بالا همه براش کف میزنن و حسابی میخندند وقتی پاشد و دید که همه اخم کردن خودشو جمع کرد خیلی جدی گفت بچه من خسته ام پاشید بریم . یکی از بچه ها گفت حق داری منم یه رب زیر میز میشنستم خسته میشدم دیگه کسی نتونستم خودشو کنترل کنه همه زدیدم زیر خنده و به سرعت از اونجا دور شدیم حالا هر وقت با هم قرار میزاریم میریم همون جا و به یاد اون روز کلی میخندیدم یادش بخیر چه روزایی بود

|+| نوشته شده توسط سحر در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 17:49 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar